تبلیغات
تـــــفاهـــــــم - ↩دوست قدیمی پدرم↪

*از بامیانم و از دیار كاوه وفریدون،
•از آرزوهایم این است كه سایه‌ی تبعیض و بی عدالتی بر زندگی انسانی چیره نگردد و آتش جنگ و نفاق امنیت و آسایش شان را بهم نزند.
•به آینده ای امید وارم كه نسیم محبت و دوستی رایحه خوش شادی را بر خانه های هموطنانم عطر افشانی كند و گل لبخند بر لبان كودكان شان شكوفه زند.
• توقعم از همه ی دوستان این است كه با دریغ نكردن نظرات خود یاریم نمایند.
ایمیل من: sadeqy_bamyani@yahoo.com

صادقی بامیانی

جستجو

 

↩دوست قدیمی پدرم↪

پنجشنبه 1394/12/6   09:59 ب.ظ

زنگ تلفنم به صدا در آمد، وقتی جواب دادم، نشناختم؛ صدایش گیرا، سنگین و بسیار مهربان بود، خطاب به من: 
- تو نعمت الله جان هستی؟
گفتم: بله 
گفت: مه حسینی، برار خوانده پدرت شهید صادقی هستم، می خواهم تو را بنگرم.
از سخنانش بزرگواری، محبت و علاقه مندی خاصی را احساس کردم.
با برادر ارجمندم جناب آقای ضیایی که سبب و باعث این آشنایی شد خدمتش رفتیم.
ایشان در خانه پسرش سید جعفر آقا بود، همینکه وارد اتاق شدیم و جناب ضیایی مرا معرفی کرد، اشک بر دیدگانش حلقه زد گرم در آغوشم گرفت محبت پدرانه ی خود را از من دریغ نکرد.
با لحن خاصی گفت: زمانی که با برادرم صادقی شهید به نجف می رفتید من در مشهد بودم، و خطاب به من:
- یادت هست شما را در اتاقم، در مدرسه دعوت کردم!
گفتم: نه آقا یادم نمی آید.
سری تکان داد و گفت: آن زمان شما خیلی خُرد بودید،
بعد با تأثر و تألم ادامه داد:

- برادرم صادقی که خیلی دوستش داشتم وقتی به نجف رفت احساس نمودم که تنها شدم، از آن زمان دیگر او را ندیدم، در مشهد بودم که خبر شدم بهشتی او را زندانی کرده، خیلی زجر داده، با پای پیاده و برهنه از بالای برف به سوی زندان ورس برده، خیلی ناراحت شدم اما کاری از دستم ساخته نبود همیشه برایش دعا می کردم، حالا خوب شد تو را دیدم و....
بسیار گفت، از گذشته، از رفاقتها و خاطرات شیرینش با پدرم و از من می پرسید و اینکه چه می کنم و ...
من هم خوشحالم که با سید بزرگواری چون حسینی آشنا شدم او انسان با عاطفه و با درد است، عالم وظیفه شناس و اهل فضل و قلم است، تا حال بیش از پانزده جلد کتاب در موضوعات مختلفی نوشته و به چاپ رسانده است، گرچه فعلا مریض هست و یک طرف بدنش کمی بی حس می باشد و به سختی راه می رود اما الحمدلله سرحال است و امید وار، از تلاش باز ننشسته و دست از تحقیق و نوشته بر نداشته. 
از اینکه پدر شهیدم برادری چون او را داشته و خودم عموی مهربان و پرتلاش و وارسته ای چون حسینی خدا را سپاس می گویم، خدا حفظش کند.

نوشته شده توسط : صادقی بامیانی

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
Online User
IranSkin go Up