تبلیغات
تـــــفاهـــــــم - در میان جنازه های سوخته نبی را نیافتم

*از بامیانم و از دیار كاوه وفریدون،
•از آرزوهایم این است كه سایه‌ی تبعیض و بی عدالتی بر زندگی انسانی چیره نگردد و آتش جنگ و نفاق امنیت و آسایش شان را بهم نزند.
•به آینده ای امید وارم كه نسیم محبت و دوستی رایحه خوش شادی را بر خانه های هموطنانم عطر افشانی كند و گل لبخند بر لبان كودكان شان شكوفه زند.
• توقعم از همه ی دوستان این است كه با دریغ نكردن نظرات خود یاریم نمایند.
ایمیل من: sadeqy_bamyani@yahoo.com

صادقی بامیانی

جستجو

 

در میان جنازه های سوخته نبی را نیافتم

دوشنبه 1392/06/25   01:15 ق.ظ


نوع مطلب : خاطره ،

 

در مشهد بودم که زنگ تلفنم به صدا در آمد ok کردم صدای لرزان زنی که بغض گلویش را گرفته بود گفت:

حاجی کجایی...؟ صادقی خود تویی... حا... جی...

بعد شروع کرد به گریه کردن و...

زن کاکایم بود اما آن قدر نگران بود که از تمام حرفهایش تنها کلمات بالا را فهمیدم. به کاکایم  زنگ زدم و قضیه را از او پرسیدم گفت:

کسی به نام امین از شفا خانه ایرانشهر با برادرش تماس گرفته که او همراه 14 نفر که توسط قاچاقچیان در یک سواری پژو جاسازی شده بودند چپ شده  و نبی همراه با سه نفر دیگر که در صندوق عقب پژو بودند کشته شده و فعلا جنازه اش در سرد خانه هست.

هنوز از تماس زن عمویم یک ساعتی نگذشته بود که حکیم برادر نبی از افغانستان تماس گرفت و در حالیکه گریه می کرد گفت:

صادقی صاحب تو و خدا ما کسی دیگری را نداریم هرقسم شده زنده یا مرده برارم را پیداکن!

چه می کردم جز اینکه براه می افتادم و و به دنبال پیداکردن جنازه نبی به سوی زاهدان و سپس ایرانشهر حرکت می کردم.

فردای همان روز از مشهد به قصد ایرانشهر حرکت کردم اما قبل از آن باید خانواده و مادرم را به قم می رساندم.

یکشنبه 17/6/1392 ساعت چهار عصر از قم من و حسن هاشمی که پسر عموی نبی می شود به سوی زاهدان براه افتادیم و ساعت دوازده ظهر روز دوشنبه به زاهدان رسیدم.

تا آن  زمان بر اساس تلفن امین که همراه نبی بود همه به این نظر بودیم که نبی کشته شده و جنازه اش در سرد خانه با بقیه کشته شدگاه نگه داری می شود و ما باید برای تحویل گرفتن جنازه نبی از قونسلگری زاهدان معرفی نامه بگیریم،  به همین خاطر از ترمینال یکراست به قونسلگری رفتیم. ساعت دوازده و نیم ظهر بود، در آن ساعت برخلاف سفارتخانه افغانستان در تهران جز ما مراجعین دیگری به در قونسلگری دیده نمی شد.

در قونسلگری باز بود می خواستیم وارد شویم اما پیر مردی که ظاهرا نگهبان قونسلگری بود مارا نگذاشت، از ما پرسان نمود که کار ما چیست، وقتی جریان را به او نقل کردیم ما را به نمایندگی عودت مهاجرین که حدود سی متر از قونسلگری فاصله داشت راهنمایی کرد.

نمایندگی عودت مهاجرین در یک ساختمان قدیمی قرار دارد، درش بسته شده بود، مدتی زنگ در آن را زدیم اما بی فایده بود کسی به پاسخگویی ما نیامد بعد فهمیدیم که زنگش خراب است، نا چار پاره سنگی را گرفته و شروع به کوبیدن دروازه کردیم هر بار سخت و سخت تر تا آنجا که صدای کوبیدن در توجه دکانداران اطراف را جلب نمود اما در به روی ما گشوده نشد.

تصمیم ما هم بر کوبیدن در قاطع بود، البته چاره دیگری هم نبود جز اینکه به در زدن آنقدر ادامه دهیم تا در به روی ما باز شود، بالاخره درواز توسط جوانی که بر سر ما ناراحت به نظر می رسید گشوده شد او با ناراحتی  گفت: بری رفتن به اردوگاه فردا سات هشت صب بیایین آلی وقت آمدن اس!!!

گفتم "برار جان قاش ترشی نکن ما جای نمی رویم قضیه ما..... ، آنگاه قدری آرام تر شد و گفت: خی اجازه بده که پرسان کنم.

رفت داخل و بعد از چند دقیقه برگشت و ما را به داخل خواند. جوانی زرد چهره ای که به او هاشم می گفتند با گرمی از ما استقبال کرد، جریان را به او گفتیم اما او که ظاهرا مسئول این نمایندگی بود هیچ اطلاعی از جنازه ها که کجا هستند؛ نداشت  و جز از اصل حادثه از ما بقی جریان و حوادث دلخراشی که رخ  داده بود بی خبر تر از ما بود، با خود گفتم خدایا این هم از مسئولین دولتی ما که می باید حافظ منافع مردم ما در اینجا باشند!!

از او در زمینه راهنمایی خواستیم به ما گفت در ایرانشهر چون پزشک قانونی (طب عدلیه) وجود ندارد جنازه ها را به زاهدان می آورد بهتر است شما بروید به پزشکی قانونی زاهدان چنانچه جنازه در آنجا بود بیایید تا برای تان جهت تحویل گرفتن آن نامه بدهم و اگر در ایرانشهر هم بود باید نامه بگیرید.

لب سرک تکسی را دست داده و گفتیم ما را به پزشکی قانونی برساند، از قونسلگری تا پزشکی قانونی راهی زیادی است اما تکسی وان دو هزار بیشتر از ما نگرفت، انصافا مردم زاهدان با انصاف و مهمان نوازند یادم نمی آید که از ما کرایه اضافی گرفته باشند بر خلاف شهرهای دیگری که تا حال رفته ایم؛ غالبا اضافه گرفتن پول از مسافر معمول بوده است.

رفتن ما به پزشکی قانونی بی فایده بود زیرا آنها بی حکم داد گاه و آگاهی به ما اجازه دیدن جنازه ها را نمی داد گذشته از آن وقتی گفتیم واقعه در ایرانشهر  رخداده با تعجب از ما پرسید؛ پس چرا اینجا آمده ایم وقتی گفتم به ما گفته شده که در ایرانشهر پزشک قانونی ندارد و جنازه ها را به اینجا می آورد؛ با ترحم به ما نگاه کرد و گفت: آقا نابلدی؟!

گفتم بله، آنگاه گفت ایرانشهر همه چیز دارد و جنازه ای که در آنجا دچار حادثه شده باشد به خاطر پزشک قانونی به اینجا منتقل نمی کند.

به نا چار دو باره برگشتیم به اداره عودت مهاجرین، جریان را به آنها گفتم و از آنها برای تحویل جنازه از ایرانشهر در خواست نامه کردم، گرچه دفعه قبل گفته بود چنانچه جنازه در زاهدان نبود بیایید تا برای تان معرفی نامه در ایرانشهر بدهم و در ضمن از ما خواسته بود تا هریک دو قطعه عکس نیز آماده کنیم ما که عکسی همراه نداشتیم عکس هم گرفتیم اما حال رک و پست کنده جواب داد که بروید ایرانشهر نامه هم نمی خواهد!!!

از زاهدان تا ایرانشهر بیش از چهار ساعت راه است، وقتی به ایرانشهر رسیدیم یکسراست به سراغ شفاخانه "خاتم الانبیاء" رفتیم ظاهرا یکی از بزرگترین و مجهزترین شفاخانه های ایرانشهر است در آنجا سراغ زخمی های افغانستانیها را گرفتیم با و جودیکه شب بود ما را به بخش سوانح و جراحی که هموطنانم در آن بستری بودند راهنمایی کرد.

تمام زخمیهای هموطنم را در یک اتاق جا داده بود، اتاق بیش از شش یا هفت تخت نداشت لذا بقیه زخمی ها را که حال شان بهتر از دیگران بودند به روی زمین خوابانده بود.

مسئول بخش به من گفت آنها بیش از ده روز است که در اینجا بستری اند همه ی شان مرخص شده اند اما باید هزینه در مانی خود را پرداخت کنند و یاکسی پیداشود که هزینه ی آنها را بدهند تا ما آنان را اجازه خروج بدهیم.

در ایران قانونا کسانی که در اثر سانحه ترافکی به شفاخانه بستری می شود هزینه ای از آنها در یافت نمی گردد بلکه تمام مصارف شان را دولت پرداخت می کنند اما از اینها که به اصطلاح غیر قانونی آمده اند می گیرند، به  هر صورت بسیاری از قوانین و مقررات شامل افاغنه ی که مجوز اقامت دارند نمی شود چه رسد به آنانیکه مجوز اقامت ندارند.

مریضان می گفتند چون ما پولی برای ترخیص نداشتیم نه ما را مرخص می کردند و نه به ما رسیدگی می شد تعداد از آنها حال خوبی نداشتند اما دارو و در مان شان را قطع نموده بودند آنان می گفتند بعد از سه یا چهار روز غذای ما را کم کردند اول هر دونفر ما را یک ضرف غذا آنهم  در دو وعده می داد اما چند روزی است که همان غذا را در یک وعده در شبانه روز به ما می دهند.

بعد از آنکه از مجروحین دیدن کردیم از مسئول بخش خواستیم تا اجازه دهند امین را جهت شناسایی جنازه نبی با خود به سرد خانه ببریم آنان اول از ترس اینکه او را فراری ندهیم قبول نکردند اما پس از آنکه ما توضیح دادیم که ما چون نبی را ندیده و نمی شنا سیم تا امین با ما نرود شناسایی جسد نبی ممکن نیست و...  بالاخره اجازه امین را از مسئول بخش گرفته و با خود به سرد خانه بردیم، اما نبی در بین کشته شده نبود  و در بین اجساد سوخته هم جسد او پیدا نشد.

دوبار اجساد تمام کشته شده ها و سوخته های را که در اثر این حادثه جان باخته بودند بررسی کردیم اما جسد نبی را در بین آنها نیافتیم، گرچه از اینکه جسد نبی در بین کشته ها نبود خوشحال بودیم ولی دیدن جنازه های هموطنان با وضعیت بسیار رقت بار برای ما تأثر آور و درد ناک بود بخصوص وقتی که دیدیم بسیاری از آنها نوجوان و جوان بودند که به امید کار راهی دیار غربت شدند اما سرنوشت آنان را به کام مرگ فرستاد، مرگ رقت باری که خداوند نصیب هیچ انسانی نکند.

امین را بعد از آنکه مطمئن شدیم نبی در بین اجساد نیست به بخش برگردانیدیم، او از قریه ما و از فامیلین نبی بود به همین خاطر هزینه بیمارستانش را پرداخت کرده و تا زاهدان با مشکلات فراوانی آوردم.

به امین گفتم:  اگر به حرف من می کنی برگرد، هیچ جا وطن آدم نمی شود، در ایران جز سرگردانی، بدبختی، تحقیر و... چیز دیگری نصییبت نمی شود، گرچه او خود نیز در همین مدت کمی که از وطن دور شده بود متوجه بسیاری از نا مهریها و بی مروتیهای هجرت شده بود و... آخر هم چنین شد، او باز گشت و ما هم خوشحال از اینکه لا اقل یکی را از اندوه غربت رهانیدیم.

اما نبی، پیدا نشد نه در میان زخمیها او را یافتیم و نه نشانی در میان کشته شده ها و سوخته ها از او به دست آوردیم، خدا کند که او هم برگشته باشد.


نوشته شده توسط : صادقی بامیانی

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
Online User
IranSkin go Up